...The most sacred... Part 4
☆مقدس ترین عشق☆ [Part⁴]
مرد:ارباب..(کمی خم میشه)..این همون فانیه که به حریم شخصی 𝓽𝓱𝓮 𝓭𝓮𝓿𝓲𝓵 هاتعرض کرده.(جدی)
(the devil:شیطان،اهریمن)
...: هه(پوزخند ترسناک)می بینم که باز قراره هفت شبانه روز جشن بگیرم!.(ترسناک)
مرد:بله همین طوره!(لبخند)،..پس اگه اجازه بدین به بخش اول جشن برسم.
...: (سر تکون میده) اوکی،برس...راستی کمی سرم شلوغه تا اون موقعی که سرم خلوط بشه ببرش جای همیشه گی.(میره)
مرد:انجام میشه( کمی خم میشه)
(ویو یونجین)
به خودم اومدم وسرم گرفتم بالا..که یهو بایه مرد چهار شونه ای روبه روشدم...هیکل ورزیدش تو کت شلوار مشکی ماتش واقعا خیره کننده شده بود...
همین طوری مهو هیکلو قیافش بودم که یهو با نیشخند لحن ترسناکش گف که قراره هفت شبانه روز جشن بگیره... منظورشو متوجه نشده بودم وهی حرفش
تو سرم اکو میشد...دوتا دستامو روی گوشم فشار دادم
و درحالی که چشام بسته بود سعی در خاموش کردن صدا می کردم
هه..میبینم که باز قراره هفت شبانه روز جشن بگیرم!...
.
هه..میبینم که باز قراره هفت شبانه روز جشن بگیرم!...
.
هه..میبینم که باز قرارا هفت شبانه روز جشنبگیرم!
.
یهو سرم تیر کشید واز شدت درد دندونام رو روهم فشار دادم و درحالی که چشام بسته بود..شقیقه هامو
ماساژ می دادم تا حداقل از دردش کم کنم.
.
درگیر درد سرم بودمو تا اومد چشتامو باز کنم
یهوو با زخم بزرگ کف دستم مواجه شدم...
به طرزعجیبی وقتی باهاش برخوردم دردش روفهمیدم.
درحالی که دستام ازشدت فشار روحی می لرزید
به روبه روم نگاه کردم تا دلیل این زخم بزرگ وحشت ناک رو پیدا کنم.. لحضه ای همون مردک مرموز رو دیدم
که داشت خون روی همون خنجری که از اول تودستش بازی میداد رو پاک می کرد وآروم زمزمه میکرد:.۱..۲..3
می خواستم هجوم ببرم سمتش که،هنوز به چهار نرسیده گوشام سوت کشید و همون لحضه چشمام
سیاهی رفتن ونفهمیدم بعدش چیشد.....
.
.
.
《ادامه دارد》
.
.
لطفاا پارت ها رو بخونید ونظر بدین،و فقد لایک نکیند چون واقعا زحماتم هدر میره :):
.
.
.
(حمایت بیشتر=پارت های بیشتر)
سرم گرم محرم بود و وقت نکردم پارت های بیشتری بزارم♡
(برای تصور بهتراز اون لحضه اسلاید بعدی رو چک کنید)
(واستایل خرس عسلی هم پست می کنم ببینید وتصور بهتری داشته باشید)
مرد:ارباب..(کمی خم میشه)..این همون فانیه که به حریم شخصی 𝓽𝓱𝓮 𝓭𝓮𝓿𝓲𝓵 هاتعرض کرده.(جدی)
(the devil:شیطان،اهریمن)
...: هه(پوزخند ترسناک)می بینم که باز قراره هفت شبانه روز جشن بگیرم!.(ترسناک)
مرد:بله همین طوره!(لبخند)،..پس اگه اجازه بدین به بخش اول جشن برسم.
...: (سر تکون میده) اوکی،برس...راستی کمی سرم شلوغه تا اون موقعی که سرم خلوط بشه ببرش جای همیشه گی.(میره)
مرد:انجام میشه( کمی خم میشه)
(ویو یونجین)
به خودم اومدم وسرم گرفتم بالا..که یهو بایه مرد چهار شونه ای روبه روشدم...هیکل ورزیدش تو کت شلوار مشکی ماتش واقعا خیره کننده شده بود...
همین طوری مهو هیکلو قیافش بودم که یهو با نیشخند لحن ترسناکش گف که قراره هفت شبانه روز جشن بگیره... منظورشو متوجه نشده بودم وهی حرفش
تو سرم اکو میشد...دوتا دستامو روی گوشم فشار دادم
و درحالی که چشام بسته بود سعی در خاموش کردن صدا می کردم
هه..میبینم که باز قراره هفت شبانه روز جشن بگیرم!...
.
هه..میبینم که باز قراره هفت شبانه روز جشن بگیرم!...
.
هه..میبینم که باز قرارا هفت شبانه روز جشنبگیرم!
.
یهو سرم تیر کشید واز شدت درد دندونام رو روهم فشار دادم و درحالی که چشام بسته بود..شقیقه هامو
ماساژ می دادم تا حداقل از دردش کم کنم.
.
درگیر درد سرم بودمو تا اومد چشتامو باز کنم
یهوو با زخم بزرگ کف دستم مواجه شدم...
به طرزعجیبی وقتی باهاش برخوردم دردش روفهمیدم.
درحالی که دستام ازشدت فشار روحی می لرزید
به روبه روم نگاه کردم تا دلیل این زخم بزرگ وحشت ناک رو پیدا کنم.. لحضه ای همون مردک مرموز رو دیدم
که داشت خون روی همون خنجری که از اول تودستش بازی میداد رو پاک می کرد وآروم زمزمه میکرد:.۱..۲..3
می خواستم هجوم ببرم سمتش که،هنوز به چهار نرسیده گوشام سوت کشید و همون لحضه چشمام
سیاهی رفتن ونفهمیدم بعدش چیشد.....
.
.
.
《ادامه دارد》
.
.
لطفاا پارت ها رو بخونید ونظر بدین،و فقد لایک نکیند چون واقعا زحماتم هدر میره :):
.
.
.
(حمایت بیشتر=پارت های بیشتر)
سرم گرم محرم بود و وقت نکردم پارت های بیشتری بزارم♡
(برای تصور بهتراز اون لحضه اسلاید بعدی رو چک کنید)
(واستایل خرس عسلی هم پست می کنم ببینید وتصور بهتری داشته باشید)
- ۳.۹k
- ۱۵ تیر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط